اولین زن شاعر پارسی گوی در تاریخ ایران

اولین زن شاعر پارسی گوی در تاریخ ایران

اولین زن شاعر پارسی گوی در تاریخ ایران

مهستی گنجوی: خردورز طغیانگر

 

دریغ ازما وتاریخ ادبیات ما، که به سبب چیرگی تنگ نظران، بسا شاعران، هنرمندان یا نویسندگان آزاد اندیش فراوانی را درهاله ای از فراموشی پیچانیده است. مهستی گنجوی یکی ازاین نادره انسان های روزگاراست.

مهستی اول شاعر زن در تاریخ ایران و از  دیارترکان بوده که به پارسی شعر گفته است. شاعری که در هزار سال پیش شعر سروده است. شاعری آزاده و خردمند که برخلاف اندیشه روزگارش که کار و حرفه را حقیر می پنداشتند به ارباب کار و حرفه ها  ارزش فراوان قایل بوده است. مهستی که می گویند نام اصلی اش، منیژه و تخلصش را  مهستی برگزیده  محل تولدش سرزمین ترکان در گنچه از مراکز ادبی آذربایجان می باشد. اما در مورد ترک بودنش نویسندگان سکوت کرده اند.

ادامه نوشته

فروغ فرخزاد جاودانه زیست و در اوج ماند.   

فروغ فرخزاد جاودانه زیست و در اوج ماند.


فروغ فرخزاد جاودانه زیست و در اوج ماند.

بخشی از خاطرات سفر اروپا فروغ فرخزاد:،...آسفالت خیابان حرارت تند آفتاب تیرماه نرم شده بود، کاسب‌های محله با کنج‌کاوی حرکات مرا ورانداز می‌کردند ومن لب‌هایم رامی‌گزیدم تا هق‌هق گریه‌ام را درگلو خاموش کنم و او با سرو صدای کودکانه اش پیاده روی خیابان راشلوغ کرده بود و بعد ....


دراین لحظه که قلم برداشته‌ام تا خاطرات 14 ماه مسافرتم را دراروپا به روی کاغذ بیاورم می‌توانم بگویم که اندکی ناامید هستم، چون دراین کار فقط باید ازحافظه‌ام کمک بگیرم واعتراف می‌کنم که ازاین نظر آدم ضعیفی هستم و یا‌این‌که خاطرات من آنقدر درخشان و برجسته نیستند که تا‌این لحظه برآن‌ها غبار فراموشی نشسته باشد.
متأسفانه یادداشت‌هایی راهم که دراین زمینه تهیه کرده بودم فعلاً دراختیار ندارم وامید‌این‌که بتوانم به‌این زودی به آن‌ها دست یابم خیلی ضعیف است. چون آدمی‌که به حافظه‌اش اطمینانی ندارد طبعاً نمی‌تواند به خاطر بیاورد که یادداشت‌هایش رادرکدام نقطه جا گذاشته ‌است و برای پیدا کردن آن‌ها به چه کسی باید مراجعه کند. وبا ‌این‌همه بازهم فکرمی‌کنم که برای بیان زندگیم دراروپا می‌توانم زندگی دیگران رانمونه قراردهم، زیرا من زندگی خود را ازدیگران جدا نمی‌دانم ومعتقدم آن‌‌چه که درزندگی برای من پیش می‌آید یا پیش‌ آمده حادثه تازه‌ای نیست وفرم و شکل بدیعی ندارد ودیگران هم به همین ترتیب زندگی می‌کنند وآن‌‌چه که درحقیقت «زندگی» نام دارد چیز ثابت و مشخصی است ولی اثری که درما میگذارد ونوع دریافت آن بستگی به طرز فکر ومیزان انتظارات وآرزوها و وسعت دیدِ ما دارد. مثلاً آن چیزی که دریک لحظه ممکن است برای من عامل‌ایجاد شادمانی بزرگی باشد، شاید دیگری که ازلحاظ فکری و ذوقی واحساسی با من فرق بسیار دارد درمواجهه با آن خونسرد وبی تفاوت باقی بماند ولی درهردو حال آن چیز درلحظه مواجهه با ما حالت ثابت وحقیقی خودش راحفظ کرده ودرمقابل هردوی ما یک چیز بوده ‌است. وبه همین ترتیب می‌شود درمورد زندگی مثال زد.
آن‌‌چه که مرا به رفتن ازاین‌جا وزندگی دریک کشور دور بیگانه تشویق و ترغیب می‌کرد میل به دیدن چیزهای تازه و لمس کردن زندگی‌ها ، شادی‌ها ولذات رنگین‌تری نبود. درآن روزها من درغاری زندگی می‌کردم که درظلمت آن راه فرار به طرف روشنایی را گم کرده بودم. درروح من هیچ چیز جز تاریکی و سرگردانی مطلق حکومت نمی‌کرد ووقتی دست‌هایم را دراز می‌کردم هیچ چیز که دست‌هایم را پرکند وعطش جستجو را درروحم فرونشاند دراطاقم وجود نداشت.
فشار زندگی، فشار محیط، وفشارهای زنجیرهایی که به دست وپایم بسته بود ومن با همه نیرویم برای‌ایستادگی درمقابل آن‌ها تلاش می‌کردم خسته وپریشانم کرده بود. من می‌خواستم یک«زن» یعنی« یک بشر» باشم. من می‌خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن وحق فریاد زدن دارم ودیگران می‌خواستند فریادهای مرا بر لبانم ونفسم را درسینه‌ام خفه وخاموش کنند، آن‌ها اسلحه‌های برنده‌ای انتخاب کرده بودند ومن نمی‌توانستم بیشتر بخندم، نه‌این‌که خنده‌هایم تمام شده بودند، نه، بلکه نیرویم تمام شده بود ومن به خاطر‌این‌که انرژی ونیروی تازه‌ای برای بازهم « خندیدن» کسب کنم ناگهان تصمیم گرفتم که مدتی ازاین محیط دور باشم.

ادامه نوشته

زندگی‌نامه پروین اعتصامی؛ بزرگ‌ترین شاعر زن ایرانی

ادامه نوشته

Star زنان شاعر ايراني از آغاز تا امروز

ادامه نوشته

گلچین غزلیات سعدی(539-561)

غزل ۵۳۹

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی

که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی

غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی

بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی

تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید

که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی

نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگز

مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی

زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری

زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی

شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید

چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی

نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم

کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی

مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت

تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی

گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر می‌خواهم

که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی

ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید

چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی

شکایت گفتن سعدی مگر با دست نزدیکت

که او چون رعد می‌نالد تو همچنان برق می‌خندی

 

 

غزل ۵۵۹

چون است حال بستان ای باد نوبهاری

کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل

ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد

چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت

یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو

این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد

دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را

کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست

درمان درد سعدی با دوست سازگاری

 

ادامه نوشته

گلچین بهترین غزلیات سعدی شیرازی (غزلهای 595-611 هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی)

غزل ۵۹۵

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

اول که گوی بردی من بودمی به دانش

گر سودمند بودی بی دولت احتیالی

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

 

 

غزل ۵۹۷

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی

هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

فردا که خلایق را دیوان جزا باشد

هر کس عملی دارد من گوش به انعامی

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم

تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی

سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد

آنان که ندیدستند سروی به لب بامی

روزی تن من بینی قربان سر کویش

وین عید نمی‌باشد الا به هر ایامی

ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن

آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی

باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی

ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی

گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما

نومید نباید بود از روشنی بامی

سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی

در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی

 

غزل ۶۰۴

زنده بی دوست خفته در وطنی

مثل مرده‌ایست در کفنی

عیش را بی تو عیش نتوان گفت

چه بود بی وجود روح تنی

تا صبا می‌رود به بستان‌ها

چون تو سروی نیافت در چمنی

و آفتابی خلاف امکان‌ست

که برآید ز جیب پیرهنی

وان شکن برشکن قبایل زلف

که بلاییست زیر هر شکنی

بر سر کوی عشق بازاریست

که نیارد هزار جان ثمنی

جای آنست اگر ببخشایی

که نبینی فقیرتر ز منی

هفت کشور نمی‌کنند امروز

بی مقالات سعدی انجمنی

از دو بیرون نه یا دلت سنگیست

یا به گوشت نمی‌رسد سخنی

 

ادامه نوشته

گلچین بهترین غزلیات سعدی شیرازی (غزلهای 613-635 ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی ) غزل

غزل ۶۱۳

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن

ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستانست

بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی

 

 

غزل ۶۱۷

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

 

 

 


ادامه نوشته

غزلیات استاد شهریار


آشیان عنقا

زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا /باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا

یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی/ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس/ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا

ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکنده اند/در رشته ی پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی/بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست/گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا

در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن/پروانه گو در محفل این شمع بیپروا بیا

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون/اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان/چون قاف دامن باز چین، زیر پر عنقا بیا


اشک ندامت

گربه پیرانه سرم بخت جوانی به سر آید/از در آشتیم آن مه بی مهر درآید

آمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانان/با دم عیسویم ایندم آخر به سر آید

خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب / به تماشای من از روزنهی کلبه درآید

دلکش آن چهره، که چون لاله بر افروخته از شرم/بار دیگر به سراغ من خونین جگر آید

سرو من گل بنوازد دل پروانه و بلبل /گر تو هم یادت ازین قمری بی مال و پرآید

شمع لرزان شبانگاهم و جانم به سر دست /تا نسیم سحرم بال و پرافشان ببرآید

رود از دیده چو با یادمنش اشک ندامت/لاله از خاکم و از کالبدم ناله برآید

شهریارا گله از گیسوی یار اینهمه بگذار/کاخر آن قصه به پایان رسد این غصه سرآید

ادامه نوشته

مجموعه شعر از حسین پناهی


مجموعه ی شعر از حسین پناهی

 

حسین پناهی دژکوه در ۶ شهریور ۱۳۳۵در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند.پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند.با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌است.وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در زادگاهش، شهر سوق، به خاک سپرده شد.

ادامه نوشته