زنان سرباز تاریخ: آسیای صغیر: تله ژیلا

تله زیلا (telesilla)

تله زیلا (telesilla)

شاعره و قهرمان اعصار نیمه ‌ای که معاصر و یا نزدیک جنگ‌ها بین و می‌باشد. تله زیلا در کنار موطن خود آرگوس (Argos یکی از شهرهای پلوپونز peloponese واقع در نزدیک خلیج nauplie) همان نقشی را که تیر ته (tyrtee آتنی هفت قرن قبل از میلاد که توسط اشعار و آوازهای خود شجاعت اسپارتی‌ها را در جنگ messenieu تحریک نمود) در اسپارت یا لاسه دمون (lacedemone) ایفاء نمود، بازی کرد. این شاعره با آوازهای غنائی خود شجاعت سربازان آرگوس را علیه پادشاه اسپارت بنام کله اومن ( ۵۱۰ سال قبل از میلاد) که شهر مزبور را محاصره نموده بودند، تهییج کرد. باین کار هم قناعت ننموده و در رأس ‌های شهر آرگوس قرار گرفت و سلاح در دست محاصره کنندگان را به عقب نشینی وادار کرد و باین ترتیب میهن خود را از دست اسپارتی‌ها نجات داد. نباید فراموش نمود که سیصد‌ سال بعد وقتی که پیروس (pyrrhus کشور epire را در قسمتی از تشکیل داد و علیه رومن‌ها جنگید، برای تصرف آرگوس رفت ولی در آنجا کشته شد) باین شهر رسید بر اثر یک قطعه آجر که توسط پیری از پشت بام به طرف او پرتاب گردید، مقتول گردید.

زنان سرباز نامدار تاریخ


ادامه نوشته

آداب و اخلاق هخامنشیان باستان


نویسنده :

ادامه نوشته

«کوروش کبیر» و «پانته آ»

ادامه نوشته

درباره منشور کوروش هخامنشی

درباره منشور کوروش هخامنشی

نویسنده :

تاریخچه

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابِل در میان رودان (بین النهرین)، شناس ، هرمز رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته (۲۳ سانتیمتر)، یافت، که شامل یک نوشته از بود.

جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی متر طول و۱۱ سانتی متر عرض دارد و در حدود۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است.

بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌ای استوانه مربوط به سال ۵۳۹ (پ.م) از سوی پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌است و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده‌است.

استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در شهر لندن نگاهداری می‌شود.

ازسوی دیگر در سال‌های کنونی آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ است که از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ آن می‌باشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه ییل(Yale) آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه لندن گسیل و به استوانه اصلی پیوست گردید.

کوروش بزرگ بعد از خاتمه زمستان در اولین روز بهار، در بابل تاجگذاری کرد.

شرح کامل تاج گذاری کوروش و حوادث آن دوران، به صورت مفصل توسط «گزنفون» سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ظبط و بیان شده‌است .

کوروش بعد از تاجگذاری، در معبد مردوک خدای بزرگ بابل، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .

متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیه‌ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد.

این لوح در حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه بریتانیا از آن نگهداری می‌شود.

فرمان حقوق بشر کوروش یا استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد می‌شود. کوروش، موسس پادشاهی و آغازگر سلسله ، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بین انهرین) و آموزش همزیستی عقیدتی به انسان‌ها، مردوخ که کهن ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، در پیشگاهش کرنش کرده بر دستش بوسه زد و او را نیایش کرد و سپاس گفت.


ادامه نوشته

جشن های ایران باستان : امردادگان


نویسنده :

امردادگان روز هفتم ِ امُرداد (امُردادروز در امُردادماه) در گاه‌شمار ِ ایران ِ باستان (و سومین روز اَمردادماه در گاهشماری فعلی ایران)، یکی از ‌های ِ دوازدگانهٔ ِ سالیانه در روزهای ِ هم‌نام‌شدن ِ روز و ماه است که ایرانیان، در هر زمان و هرجایی، آن را برای گرامی‌داشت ِ منش و کُنش و خویش‌کاری‌ی ِ امُرداد (/ در گاهان ِ زرتشت و اوستای ِ پسین: اَمِرِتات به مفهوم ِ بی‌مرگی/ جاودانگی) یکی از فروزه‌های ِ شش‌گانهٔ ِ خِرَد و دانش ِ فرمان‌روا بر فرارَوَند ِ هستی (نام‌بُردار و شناخته به اهوره‌مَزدا) است. امشاسپند ِ جاودانگی ِ امرداد همواره در کنار امشاسپند ِ رسایی ِ خرداد، نگهبان آب و گیاه هستند. ایرانیان ِ از هزاره‌های ِ گم‌شده و دور، این ِ فرخنده را برگزارکرده و ستوده و گرامی داشته‌اند.

در یادگارهای ِ کهن ایرانی، از این روز و ِ ویژهٔ ِ آن، سخن ِ بسیار گفته‌شده‌است در متن ِ پهلوی‌ی ِ بُندَهِش، می‌خوانیم:

امُرداد ِ بی‌مرگ، سَروَر ِ گیاهان ِ بی‌شمارست؛ زیرا او را به گیتی، گیاه، خویش است. گیاهان را رویانَد و رَمهٔ ِ گوسفندان را افزاید؛ زیرا همهٔ ِ دام‌ها از او خورند و زیست‌کنند. به فِرَشکرد ِ [/ نوگردانی‌ی ِ جهان و زندگی در پایان ِ کار ِ جهان به سالاری‌ی ِ سوشیانت، رهاننده‌ای از تبار ِ زرتشت]، نیز “انوش” [/ خوراک ِ بی‌مرگی] را از امرداد آرایند. اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه امُرداد [از او] آسوده یا آزَرده بُوَد… (گزارش ِ دکتر مهرداد بهار در پژوهشی در اساطیر ِ ایران، چاپ یکم، ص ۱۱۷)

با روی‌کرد به خویش‌کاری‌ی ِ امرداد در جهان ِ اَستومَند (/ جهان ِ مادّی) که نگاهبانی از گیاهان ِ روی ِ زمین و سرسبز و باروَرنگاه‌داشتن ِ آنهاست، و نماد ِ جاودانگی و بیمرگی و جوانی‌ی ی همیشگی‌ به شمارمی‌آید، مسعود سعد ِ سلمان، چکامه‌پرداز ِ سدهٔ پنجم ِ هجری، می‌گوید:

روز ِ مُرداد [/ امُرداد] مُژده داد بدان
که جهان شد به طبع، باز جوان.

ادامه نوشته

زنان در سنگ نوشته های ساسانی


نویسنده :

ناهید زندی : برپایه نوشته‌های بازمانده از ایران کهن می توان تا اندازه‌ای به ارزش و جایگاه در جامعه پی برد، اگر چه اسناد بر جا مانده بیشتر بیانگر موقعیت پادشاهان، درباریان و اشراف زادگان است و کمتر می‌توان با بهره‌گیری از آن از موقعیت اجتماعی عادی آگاه شد ولی ازخلال آن تصویری هرچند مبهم از بانوان ایرانی هویدا می‌شود. اگر نگاهی به جوامع دیگر در همان روزگار بیفکنیم و  آن‌ها را با ایران به مقایسه بنشینیم شاید بتوان به راحتی برای در ایران کهن جایگاه نسبتا خوبی متصور شد.

در از و مرد در کنار هم سخن به میان می آید: “اینک فروشی همه ی اشَوَن مردان و اشَوَن را می‌ستاییم که روان‌هایشان سزاوار ستایش و فروشی هایشان شایسته‌ی دادخواهی است.

اینک فروشی همۀ اشون مردان و اشون زنان را می‌ستاییم؛ فروشی آنان که اهوره مزدای ِ اشون، ستایشگرانشان را پاداش بخشد.

ما از شنیدیم که اوخود نخستین و بهترین آموزگار دین اهورایی است. (فروردین یشت،کرده ۳۱،بند۱۴۸)

درایران باستان بانوان ایزد ویژه‌ای به نام« اردوی سوراناهیتا» داشته‌اند که بخشی از ( آبان یشت) به نام او سروده شده است.از دیگر ایزد بانوان می‌توان به« چیستا»، ایزد دانایی اشاره کرد که دین یشت برای او سروده شده است.

در میان امشاسپندان سه تن از آنان شخصیت مردانه دارند و سه تن دیگر زن هستند:

-         سپندارمذ، فرشته زن و زمین

-         امرداد، ایزدبانوی جاودانگی و بی مرگی و نگهبان گیاهان

-         خرداد، ایزدبانوی کمال و رسایی و نگهبان آب (حجازی،۱۳۸۵ :۵۶-۶۰)


ادامه نوشته

تاریخ سرزمین یونان

شاعر ملی سرود آزادی يونان را سر می دهد.

در سال ۱۸۲۳ دیونیسیوس سولوموس،شاعر مشهور یونانی،شعر سرود آزادی را سرود.دراین شعر تصویری ارائه شده که گویا آزادی یونان از استخوان تمام قهرمانان گذشته که جان خود را فدای دفاع از خاک یونان کرده اند،بر می آید.چند بند اول از ۱۵۸بند شعرکه در اینجانقل شده اند سرود ملی یونان را تشکیل می دهد

من تورا می شناسم از تیغه هراس انگیز شمشیرت

من تورا می شناسم از چشمانت

که جهان را شتابناک نگاه می کند

بر خواسته از استخوان ها

یک اثر مقدس یونانی

وشجاع چون باستانیان 

درود بر آزادی،درود

آنجا که شما زندگی می کنید

با دردی جانگاه در وجودتان

 در انتظار آوایی هستید

که شمارا بخواند((دوباره برخیزید))

آن روز دیر زمانی بود که به تاخیر افتاده بود

گویی کفن شده بود

زیرا ترس مارا وحشت زده

وبندگی کمرمان را خم کرده بود...

شما که از غم و غصه تحقیر شده بودید

سرتان را به زیر انداختید

 مثل فقیران از در گاه رانده

مثل کسانی که زندگیشان سراسر مصیبت است

آری،اماامروز هر پسر یونانی

با قدرت وپایداری تزلزل ناپذیر می جنگد

بدون خستگی در جستجو

 مرگ یا پیروزی

ديدگاه‌هاي فرماندهان ارتش شاه درباره انقلاب در گفت‌وگو با سفير بريتانيا

در طول دهه 1970 ميلادي، دولت بريتانيا بخش مهمي از بودجه خود را بر مبناي فروش تانک‌هاي مختلفي از جمله چيفتن و ديگر تجهيزات زرهي به نيروي زميني ارتش ايران قرار داده بود و سهم عمده‌اي از اين ميان به فروش و توسعه فناوري چيفتن و نمونه ايراني‌شده آن (شير ايران) اختصاص داشت؛ فن‏آوري که با وجود صرف هزينه‌هاي سنگين از خزانه کشور، هيچ گاه به ارتش ايران تحويل نشد و دست آخر هم معلوم نشد چه بر سر پول‌هاي پرداختي ايران به بريتانيا آمد.
چه شخص شاه و چه متحدان غربي وي نگران شرايط ارتش و پرسنل آن در دوره اوج‌گيري انقلاب و وضعيت آن در صورت تغيير موازنه قدرت به نفع مخالفان سلطنت بودند. صرف نظر از مناسبات ارتش با شاه و حکومت، وجود قراردادهاي متعدد نظامي بين ايران و بريتانيا به ويژه مسأله آموزش نيروهاي نظامي، ارايه خدمات تعمير و نگهداري و همچنين فروش جنگ افزارهاي مختلف سبک و سنگين به ايران دغدغه‌هايي بودند که مسأله ارتش ايران و آينده را براي لندن حساس تر مي‌کردند. در سال‌هاي مياني دهه 1970، فروش تانک‌هاي چيفتن و به دنبال آن، قرارداد فروش تانک‌هاي تغيير شکل يافته شير ايران يک و شير ايران دو مهمترين محور معاملات نظامي ايران و بريتانيا بود.

يک گزارش تفصيلي محرمانه بدون تاريخ وزارت خارجه بريتانيا که احتمالا در پاييز 1978 (1357) نگاشته شده به سابقه فروش تانک‌هاي چيفتن و شير ايران از بريتانيا به ايران اختصاص دارد. بر اساس اين گزارش جمع بندي، از دسامبر 1974 شاه از بريتانيا خواست تا نوع جديدي از تانک‌هاي چيفتن (شير ايران) را طي سه مرحله از سال 1976 در تعداد 1500 عراده براي ارتش ايران توليد و ارسال کند. در فاز اول قرار بود 200 تانک چيفتن معمولي به ايران تحويل شود، در فاز دوم قرار بود 125 تانک شير از نوع يک (چيفتن با تغييرات جزئي) به ايران تحويل داده شود و در فاز سوم نيز 1225 تانک شير از نوع دو (چيفتن با تغييرات کلي و قابليت حمل زره پوش از نوع کوبام) به ايران تحويل شود.

 بر اساس همين گزارش در آغاز سال 1978 ايران 220 ميليون پوند به بريتانيا داده بود و قرار بود براي تانک شير ايران يک حدود 70 ميليون و براي شير ايران دو حدود 800 ميليون پوند ديگر بپردازد و سالانه 300 تانک از بريتانيا تحويل بگيرد. قيمت هر تانک شير ايران يک حدود 519 هزار پوند و شير ايران دو حدود 565 هزار پوند پيش بيني شده بود.

به دنبال بروز مشکلات اقتصادي در ايران از سال 1977، شاه تصميم گرفت تا اغلب معاملات نظامي خود را به صورت تهاتري و در برابر فروش نفت انجام دهد. اين موضوع در ابتدا خلل چنداني به معاملات چيفتن وارد نکرد، ولي با اوج‌گيري اعتصاب‌هاي نفتي، فروش نفت در برابر قراردادهاي نفتي نيز مشکل‌زا شد. پيروزي انقلاب اسلامي موجب شد تا بريتانيا مسأله مالي را بهانه کرده و با وجود پرداخت چند صد ميليون پوند از سوي ايران به بريتانيا از فروش اين تانک‌ها به ايران خودداري کند و نمونه‌هاي آماده شده بر اساس طراحي مورد علاقه و پيشنهاد تانک‌هاي مورد نظر ايران را به ديگر کشورها بفروشد.

در طول دهه 1970 ميلادي دولت بريتانيا بخش مهمي از بودجه خود را برمبناي فروش تانک‌هاي مختلفي از جمله چيفتن و ديگر تجهيزات زرهي به نيروي زميني ارتش ايران قرار داده بود و سهم عمده‌اي از اين ميان به فروش و توسعه فن‌آوري چيفتن و نمونه ايراني شده آن (شير ايران) اختصاص داشت؛ فن‌آوري که با وجود صرف هزينه‌هاي سنگين از خزانه کشور، هيچ‌گاه به ارتش ايران تحويل نشد و دست آخر هم معلوم نشد چه بر سر پول‌هاي پرداختي ايران به بريتانيا آمد.
مسأله فروش تانک‌هاي چيفتن حاشيه‌هاي بسياري نيز به دنبال داشت. مخالفت‌هاي اوليه ارتشبد فريدون جم داماد سابق رضا شاه و وزير سابق جنگ ايران و استعفاي او که به قولي بر سر قرارداد چيفتن صورت گرفت تا رسوايي رشوه‌خواري سرهنگ دوم مارک رندل و افشاي دلالي و دريافت حق واسطه‌گري ميليون پوندي سرشاپور ريپورتر در اين ماجرا از جمله حواشي مهم اين قرارداد بودند.

البته اوج اين ماجرا و جنجال‌هاي ناشي از جلسات دادگاه در نيمه دوم سال 1977 بود، ولي از آنجايي که حکم دادگاه عالي لندن مبني بر محکوميت سه سال زندان رندل و همچنين زندان کوتاه مدت دو همدستش «جفري ولبرن» و «فراک نوردين» بود، در ژانويه 1978 صادر شد، در چند ماه نخست آن سال نيز مسأله همچنان در تهران و لندن خبرساز باقي ماند.

سرهنگ رندل که ...

ادامه نوشته

قتل فجيع پالانچيان معشوقه اشرف خواهر محمد رضا شاه پهلوی


ماجراي ديگري که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جريان قتل فجيع پالانچيان است. من پالانچيان را نديده ام ولي عکس او را مشاهده کرده‌ام. از همه رفيق‌هاي اشرف، سر بود و راجي در مقابل او صفر بود. قد رشيد و صورت زيبايي داشت و بسيار خوش تيپ و خوش هيکل بود. پالانچيان از خانواده‌هاي بسيار متمول ارامنه ايران بود و نمي‌دانم که اشرف اولين بار او را در کجا ديد که به شدت عاشقش شد.

زماني که قائم مقام ساواک بودم، روزي نصيري مرا خواست. نصيري هيچگاه مرا نمي‌خواست و ما در کارمان مستقل بوديم. به هرحال، بر خلاف روال معمول، روزي مرا خواست و گفت: فلاني، گرفتاري عجيبي پيدا کرده ام. جريان را پرسيدم. گفت: اشرف تلفن زده و مي‌گويد پالانچيان را بايد دستگير کنيد؟ آخر چرا؟ البته نصيري از اين وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا شاه واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روي اجازه محمدرضا کسب شد و پالانچيان توسط ساواک دستگير و زنداني شد. علت دستگيري پالانچيان چه بود؟ بررسي کردم و معلوم شد که پالانچيان به عشق اشرف جواب منفي داده و کار به جايي رسيده که اشرف به در خانه اش مي‌رود و التماس مي‌کند که فقط اجازه بده 10 دقيقه وارد شوم و پهلويت بنشينم و پالانچيان با عصبانيت او را رد مي‌کند که ولم کن، چه از جانم مي‌خواهي؟ چرا اذيتم مي‌کني؟ اشرف که مي‌بيند التماس فايده‌اي ندارد به ساواک دستور دستگيري او را مي‌دهد که شايد بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از يک ماه به دستور اشرف آزادش کردند. لابد تصور کرده بود که تنبيه شده و ديگر دستورش را اطاعت مي‌کند.

پس از اين جريان، اشرف به فردي به نام مجيد بختيار، که فاميل ثريا بود و با پالانچيان صميميت داشت، دستور مي‌دهد که من در نوشهر يک ميهماني مي‌دهم و تو پالانچيان را به آن جا بياور، ولي نگو که من در ميهماني هستم. پالانچيان داراي يک هواپيماي دو موتوره شخصي بود. با اين هواپيما به اتفاق مجيدبختيار به نوشهر مي‌رود. در ميهماني، اشرف خودش را نشان نمي‌دهد و به دستور او، مجيد بختيار به اتفاق عده‌اي دختر پالانچيان را مست مي‌کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا مي‌برد. در اتاق، ناگهان اشرف ظاهر مي‌شود. با ديدن او مستي از سر پالانچيان مي‌پرد. اشرف به پاي پالانچيان مي‌افتد و التماس و گريه مي‌کند که به من رحم کن، دارم از عشق تو از بين مي‌روم. ولي پالانچيان او را از خود دور مي‌کند و باز جواب رد مي‌دهد. اشرف هم عصباني مي‌شود و با حالت خشم از او جدا مي‌شود و مي‌گويد: بسيار خوب، ديگر با تو کاري ندارم! و از اتاق خارج مي‌گردد. او به اتاق ديگري که 2-3 نفر از دوستانش بوده‌اند مي‌رود و در آن جا به مأمورين ساواک دستور مي‌دهد که هواپيماي پالانچيان را دست کاري کنند.

يکي دو ساعت بعد، پالانچيان که سر درد داشته مجيد بختيار را برمي دارد و براي هواخوري به کنار دريا مي‌برد و ناگهان هوس مي‌کند که سوار هواپيما شود. در اين موقع هواپيماي پالانچيان توسط ساواک دست کاري شده بود و مجيد بختيار هم اطلاع نداشت، ولي تصور اشرف اين بود که پالانچيان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کرد و در راه با کوه تصادم خواهد نمود و مرگش طبيعي جلوه خواهد کرد. ولي پالانچيان همان شب هوس پرواز روي دريا مي‌کند و به اتفاق مجيد بختيار سوار مي‌شوند. هواپيما پس از چند کيلومتر پرواز ناگهان سقوط مي‌کند و هر دو کشته مي‌شوند. (1)

 

1- ارتشبد سابق، حسين فردوست، موسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، (ص 234)

روزي كه رضاشاه روابط ايران با آمريكا را قطع كرد


رضاشاه

روزي كه رضاشاه روابط ايران با آمريكا را قطع كرد

رضاشاه پس از دريافت گزارش رئيس هيات سياسي ايران در واشنگتن 27 بهمن 1314 (16 فوريه 1936) دستور داد كه روابط سياسي با ايالات متحده آمريكا قطع شود. غفار جلال علاء رئيس نمايندگي ايران در آمريكا گزارش كرده بود كه پليس شهر واشنگتن اتومبيل وي را متوقف و با اين كه خود را معرفي كرده بود به او ورقه جريمه داد. وي نوشته بود كه به علت امتناع از دريافت ورقه جريمه، مامور پليس او را به ايستگاه پليس منتقل مي كند و در آنجا چند ساعت بازداشت مي شود كه اين عمل مغاير مصونيّت ديپلماتيك است. در روز مورد بحث، «غفارجلال علاء» خود رانندگي اتومبيل سفارت را برعهده داشت. پليس واشنگتن او را متهم به رانندگي بيش از سرعت مجاز كرده بود.
وزارت خارجه ايران گزارش را عينا براي رضا شاه ارسال مي دارد و وي اين عمل را بي احترامي نسبت به كشور ايران تلقي كرده و دستور قطع روابط و احضار كاركنان سفارت ايران از واشنگتن و اخراج هيات سياسي آمريكا از تهران را مي دهد. قطع روابط ازنيمه فروردين 1315 عملي مي شود، ولي غفار جلال علاء در بهمن ماه به تهران احضار مي گردد. مقام ديپلماتيك وي در واشنگتن، «وزير مختار» بود. روابط ايران و آمريكا پس از اين رويداد مدتها قطع بود.

جنگ ايران و عراق

  

تاريخ مهمترين مدرس انسانها و رهبران است اما صدام از اين مدرس بزرگ هيچ درسى نياموخته بود. ناموفق بودن دولتهاى اروپايى در شكستن مقاومت مردم فرانسه در اواخر قرن ،۱۸ ناموفق بودن دنياى سرمايه دارى دركوبيدن انقلاب ۱۹۱۷ در روسيه و ناموفق بودن آمريكا در ضربه زدن به انقلاب كوبا در ۱۹۵۹ همگى ثابت كننده يك نكته بودند. انقلاب داراى قدرتى خارق العاده و انكارناپذير است. ايران از اين قاعده مستثنى نبود . سرازيرشدن صدها هزار نيروى داوطلب با انگيزه به جبهه  هاى جنگ در كنار نبوغ جوانان ايرانى در فرماندهى از يك سو و عظمت سازمان ارتش ايران سبب شد تا خيلى سريع ورق به سود ايران برگردد. در حقيقت خيز اول ارتش عراق به مانند حركتى براى بيداركردن يك نيروى برتر بود. (به جاى آنكه نقش ضربه را ايفا كند)


ضد حمله هاى ايران


پس از آنكه ايران مطمئن شد عراق تمام تلاش خود را كرده و خطر پيشروى مجدد منتفى شده است در جبهه جنوب دست به بزرگترين سازماندهى هاى نظامى زد. (در جبهه هاى ميانى و شمالى نيز سرسختى نيروهاى مردمى، ارتش و عشاير نشان داد كه «عراقيها مردميدان جنگهاى كوهستانى و مناطق صعب العبور نيستند».)


اولين عمليات دراين زمينه عمليات ثامن الائمه براى شكست حصر آبادان بود كه در آن ارتش و سپاه در حالى كه از پشتيبانى سنگين هوايى و هوانيروز بهره مى بردند قواى عراق در شرق كارون را در هم كوبيده و ظرف ۴۸ ساعت محاصره آبادان را در هم شكستند (۵مهر ۱۳۶۰) در اين عمليات ۳۰ گردان پياده و زرهى ايران كه از پشتيبانى ۸ گردان توپخانه ارتش بهره مى بردند شركت كردند.


ضربه بعدى را عراق در ۸ آذر ۱۳۶۰ در محور دشت آزادگان تحمل كرد. اين عمليات كه به نام طريق القدس معروف شد از ۳۲ گردان آفندى زرهى و پياده بهره برد و نيروهاى سپاه و ارتش نيروهاى عراقى را از ۵ محور اصلى در جبهه جنوب (شمال غرب اهواز ) مورد حمله قرار داده و ضربات سنگينى به آنها وارد كردند. كشته و زخمى شدن ۱۰هزار عراقى در كنار انهدام ۱۷۰ تانك و نفربر و غنيمت ۱۵۰ دستگاه ديگر سبب شد تا عراق در شمال خوزستان جبهه دفاعى خود را كاملاً عقب بكشد و خطر حمله به اهواز كلاً منتفى بشود. نكته قابل توجه اينكه حملات هوايى عراق تحت تأثير ضربات نيروى هوايى ايران كلاً خنثى شد و ظرف ۱۰ روز عمليات ۱۶ هواپيماى عراقى و ۴ هلى كوپتر از بين رفت (در عمليات ثامن الائمه نيز نيروى هوايى نقش مهمى در پشتيبانى زمينى داشت).


عراق در حالى كه با انتقال قوا به جبهه جنوب براى ضدحمله آماده مى شد در كمتر از ۴ ماه بعد با ۲ عمليات عظيم ايران مواجه شد كه تكليف را يكسره كرد. ارتش كه در اين زمان با بازيابى قدرت زرهى و توپخانه خود نيروى كلاسيك قابل توجهى محسوب مى شد در كنار صدها هزار نيروى داوطلبى كه در قالب سپاه و بسيج در جنوب گرد آمده بودند بزرگترين تك را در محور شوش ، دزفول و غرب رود كرخه سازمان داد و با ۱۳۳ گردان پياده و زرهى در ۳۰ دقيقه اول فروردين ۱۳۶۱ (در حالى كه اصلاً عراق گمان نمى كرد ايران در شب عيد نوروز دست به حمله بزند) از چند محور اقدام به يورش به عمق مواضع عراق كرد. شكاف ايجاد شده در مواضع عراق آنقدر عميق شد كه دهها هزار سرباز عراقى در گازانبر نيروهاى مسلح ايران به دام افتادند. ايرانيها ضمن بستن دو تنگه مهم رقابيه و عين خوش از پهلو دشمن را دور زده و ۱۵هزار سرباز دشمن را در تله انداختند. درخواست فرماندهان سپاه سوم عراق سبب شد تا صدام با اعزام دهها هواپيما سعى كند رزمندگان ايران را در هم بكوبد حال آنكه پدافندها و سايتهاى «هاك» ايران منتظر اين موقعيت بودند و هواپيماهاى عراقى دسته دسته در اثر آتش زمينى و موشكهاى مدرن هدايت شونده هاك سقوط مى كردند. دراين عمليات ۴ هزار عراقى كشته و ۱۵هزار نفر اسير شدند.(به قولى ۱۸ هواپيما و به روايتى ۲۷ هواپيماى عراقى در ۸ روز نبرد فتح المبين سقوط كرد) درحالى كه انتظار نظاميان عراق اين بود كه ايران پس از اين عمليات عظيم مدتى استراحت به نظاميان خود بدهد اما فرماندهى ايران با توجه به روحيه بالاى نيروها بلافاصله موقعيت را براى بازپس گيرى خرمشهر مناسب ديد و در ۱۰ ارديبهشت با نيروى عظيم پياده، زرهى و مكانيزه (۱۴۴ گردان) در حالى كه از آتش توپهاى عظيم ۱۵۵ و ۲۰۵ ميليمترى بهره مى بردند نيروهاى عراقى را مورد حمله قرار دادند (۲۰واحد توپخانه در اين نبرد شركت داشتند) حملات مذكور در ابتدا با واكنش دشمن مواجه شد چرا كه عراق اين مسأله را (اشغال خرمشهر) به عنوان مسأله اى حيثيتى مى دانست بنابراين با تجهيز حداقل ۲۰۰گردان تصميم گرفت كه در محور طولانى و مهم اهواز - خرمشهر مقاومت كند. اين بار عراق با به كارگيرى هواپيماهاى جديد (كه به تازگى از فرانسه و شوروى دريافت كرده بود) نظير ميراژ و ميگ۲۳ سعى كرد تا برترى هوايى را از ايران بگيرد اما ايران با تغيير تاكتيك هاى هوايى اين برترى را از عراق گرفت و اگرچه به مانند بسيارى از عمليات ديگر نتوانست نيروهاى زمينى را پشتيبانى كند اما نيروى هوايى عراق را نيز از پشتيبانى مؤثر بازداشت. در هر صورت درگيرى صدها هزار سرباز ايرانى و عراقى عظيم تر از آن بود كه نيروهاى هوايى بتوانند در روند كلى آن تأثير بگذارند اما در نهايت در عمليات عظيم بيت المقدس قواى ايران با عبور از كارون دفاع ارتش عراق را متزلزل كرده و اين بار با كشتن ۱۶هزار عراقى بخش بزرگى از ارتش عراق را به دام انداختند. پافشارى صدام حسين مبنى بر پايدارى عراق سبب شد تا نبرد ۲۴روز به درازا بكشد و زمانى كه حلقه محاصره ايران به عراقى ها محكم شد ۱۹هزار سرباز عراقى راهى براى گريز نداشتند. در اين نبرد عظيم بيش از ۵هزار كيلومتر مربع از خاك ايران آزاد شد و ارتش عراق به پشت مرزهاى بين المللى رانده شد. اين عمليات سبب شد تا ۲۰درصد ارتش عراق منهدم شود و عملاً ماشين جنگى عراق زمينگير شود.


آغاز ركود در جنگ


مخالفت ايران با آتش بس از يك سو و ارتش پاره پاره شده عراق از سوى ديگر غرب و شوروى را به اين جمع بندى رساند كه بايد به هر صورت ممكن از ورود ايران به داخل خاك عراق جلوگيرى كند. انهدام حداقل يك سوم توان زرهى و پياده در كنار فرسودگى شديد نيروى هوايى عراق، نويد اين را مى داد كه ايران با يك يا دو عمليات ديگر خود را به شرق بصره برساند و با سقوط اين شهر، زمين هاى صاف و هموار عراق نمى توانست جلوى حداقل يك ميليون سرباز ايرانى را بگيرد و بغداد دور از دسترس نبود. در تابستان ۱۳۶۱ در حقيقت ارتش عراق اصلاً روحيه مبارزه نداشت اما چنان كه گفته شد شرق و غرب تمايلى به اين اتفاق نداشتند بنابراين سيل سلاحهاى روسى، فرانسوى و آلمانى به عراق سرازير شد و اعراب نيز ظرف دو سال ۵۵ميليارددلار كمك به عراق كردند. روسها با اعزام مستشارانى در سطح ژنرال سازمان نيروى زمينى عراق را تغيير داده و ابعاد آن را ۴برابر كردند! از آن طرف فرانسوى ها و روسها براى صدام زرادخانه هوايى تشكيل دادند كه تا آن زمان هيچ ارتش جهان سومى از آن بهره نبرده بود. آمريكايى ها نيز با در اختيار گذاشتن آخرين اخبار مربوط به نقل و انتقالات نظامى ايران (كه توسط آواكس دريافت مى شد) به ژنرالهاى عراقى، به دشمن اين امتياز را داد كه در هيچ عملياتى غافلگير نشود. اين مجموعه مسائل سبب شد تا عمليات هاى رمضان، محرم و والفجر مقدماتى در سال۶۱ بدون فايده به پايان برسد و عملاً جبهه ها ۱۸ماه بدون هيچ جنگ مهمى معطل بماند. از اين زمان به بعد بود كه مقامات كشور براى تقويت قوا كم كم با مشكل مواجه مى شدند. آنها مى ديدند كه در برابر سيل سلاحهاى خارجى كه به عراق ارسال مى شود ايران به دليل تحريم و ضعف نسبى بودجه قادر به تجهيز خود نيست. امام خمينى (ره) نيز كه درخواست نظاميان را براى ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر پذيرفته بودند در چنين شرايطى آتش بس را قابل قبول نمى دانستند چرا كه ايران دست پايين را داشت و از رزمندگان خواستند تا مقامات ايران را با شرايط بهترى رودرروى رژيم عراق قرار دهند.


آغاز به كارگيرى گسترده بمب هاى شيميايى


در سوم اسفند ۱۳۶۲ ، ۲۰ماه پس از ركود در جبهه ها، ايران با تدارك نيرويى عظيم از نيروهاى درگير در فتح خرمشهر، بيش از ۲۸۰ گردان پياده و زرهى را در عمليات خيبر در محور شمال بصره به حركت درآورد. عراقى ها على رغم مقاومت شديد مجبور به عقب نشينى شده و جزيره مجنون را به ايران واگذار كردند. صدام با اين استدلال كه ايرانى ها متجاوزند اقدام به بمباران شديد شيميايى منطقه كرد اما اين امر اگر چه آمار شهدا و مجروحين ايران را بالا برد اما در نهايت ۱۱۸۰ كيلومتر از خاك عراق در شرق بصره به تصرف ايران درآمد.


در جبهه مركزى نيز از دو عمليات مسلم بن عقيل و والفجر۳ در سالهاى ۶۱ و ۶۲ مى توان به عنوان عمليات مهم سالهاى ميانى جنگ نام برد. در هر دوى اين عمليات كه در مناطق صعب العبور سومار و مهران جريان داشت ارتش و سپاه موفق به تصرف بخشهاى باقيمانده از مناطق غربى تحت اشغال عراق شدند. عمليات عاشورا در ۳۰مهر ۱۳۶۳ حركت ديگرى در منطقه بود كه منجر به استقرار قواى ايران در جاده مندلى - بدره در خاك عراق شد اما همان طور كه قبلاً نيز ذكر شد بايد تكليف جنگ در جبهه عظيم جنوب مشخص مى شد بنابراين در اواخر سال۶۳ نيروهاى سپاه و بسيج دست به تجديد قوا در محور هورالهويزه در شمال بصره زدند. اين عمليات كه تحت نام بدر آغاز شد به دنبال تسلط بر جاده عماره - بصره بود و مى توانست مقدمه محاصره بصره از شمال و جنوب باشد. عمليات مذكور عملياتى بسيار جسورانه بود و خارج از انتظار ارتش عراق. در ۱۹اسفند۱۳۶۳ ، ۱۱۵گردان از نيروهاى سپاه، بسيج و ارتش تحت فرماندهى سپاه با در هم كوبيدن خطوط دفاعى عراق خود را از ۳محور به شرق دجله رساندند و براى اولين بار بصره و جنوب عراق را با خطر محاصره مواجه كردند. طبيعى بود كه صدام نمى توانست چنين مسأله اى را تحمل كند و دهها لشكر عراقى مأموريت يافتند تا نيروهاى ايران مستقر در شمال بصره را وادار به ترك مواضع كنند. ماهواره هاى جاسوسى آمريكا و شوروى نيز كه اوضاع جنگ را با دقت دنبال مى كردند بلافاصله تركيب و شكل آرايش قواى ايران را به اطلاع سرفرماندهى ارتش عراق رساندند و قبل از استقرار نيروهاى ايران به مواضع خود امواج هواپيماها و هلى كوپترهاى عراقى مواضع ايران را زير آتش گرفتند. در اين عمليات كه يك هفته به طول انجاميد ۱۳۰گردان عراقى كه ۲۸گردان آن از نيروهاى زبده گارد رياست جمهورى بودند وارد عمليات شدند اين در حالى بود كه نيروهاى زرهى دشمن نسبت به نيروهاى خودى ۱۰ بر يك بود و در چنين شرايطى عنصر شجاعت و از جان گذشتگى به تنهايى كارساز نبود بنابراين دستور عقب نشينى داده شد.


تداوم عمليات ايذايى توسط دشمن


عراق كه استراتژى حمله به تأسيسات اقتصادى ايران بويژه نفتكش ها را از اسفند۶۲ دنبال مى كرد پس از آن كه پى برد توان هجومى ايران هنوز بسيار بالا است در اواخر اسفند۱۳۶۳ حملات هوايى و موشكى خود را به شهرها آغاز كرد. در اين مرحله ارتش مذكور با بهره گيرى از هواپيماهاى فوق مدرن ميراژ، سوخو،۲۴ ميگ۲۵ و توپولوف ضرباتى را به اقتصاد ايران زد كه اگرچه تأثير فورى بر روند جنگ در جبهه ها نداشت اما در درازمدت چرخهاى اقتصاد كشور را به عنوان بازوى حمايتى جبهه ها كند كرد.



جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط متفقين



در اوج قدرت نازي‌ها در آلمان به دستور رضا خان يك كابينه جوان به نخست‌وزيري متين دفتري روي كارآمد . وظيفه اين كابينه نزديك شدن به آلمان بود. عملاً نيز روابط تجاري و صنعتي بين ايران و آلمان توسعه يافت. با پيشرفت آلمانها در جنگ و نزديك شدن آنها به كوههاي قفقاز رضاخان هم به انگليسي‌ها ناسزا مي‌ گفت اما با شروع شكست آلمان رضاخان دستپاچه شد و منصورالملك را كه از مهره‌هاي انگليس به شمار مي‌رفت نخست وزير كرد...»1
از ديد رضا شاه اعلام بيطرفي، موضعي مناسب در برابر دو جبهه‌اي بود كه يكي به عقيده وي در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهاي ايران كمين كرده بود، و ديگري در حال پيروزي بود اما با مرزهاي ايران فاصله داشت.
در چنين شرايطي رضا شاه بنا داشت در برابر تهديدات روسيه و انگليس به سياست وقت‌كشي روي آورد. او به ويژه تهديدات روسها را در وضعيتي كه اوكراين به اشغال نظاميان هيتلر درآمده و آلماني‌ها به سوي مسكو در حركت بودند، جدي نگرفته بود.
پنجم تير 1320ـ 4 روز پس از شروع عمليات نظامي گسترده آلمان عليه روسيه ـ دولتهاي روسيه و انگلستان طي دستور مشتركي به رضا شاه از وي خواستند تا سريعاً نسبت به اخراج مستشاران آلماني از ايران اقدام كند. اين تصميم از سوي «سرريدر بولارد» سفير انگليس و «اسميرنوف» سفير روسيه اتخاذ شده و در ملاقاتي با رضا شاه به وي ابلاغ شد. رضا شاه نيز كه تصور پيروزي آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفيران انگليس و شوروي اعلام كرد كه ايران كشور بي طرفي است و فعاليت آلماني‌ها در ايران هم محدود به كارهاي ساختماني و امور بازرگاني است.
28 تير، اخطار ديگري به ايران داده شد. بالاخره 25 مرداد، يادداشت مشترك انگليس و روسيه، به منزله اتمام حجت به ايران بود. سرانجام، روز سوم شهريور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهاي شمال و نيروهاي انگليسي از بنادر جنوب به ايران حمله ور شدند و سفيران انگليس و روسيه صبح همان روز علت اين اقدام را طي يادداشتهاي جداگانه‌اي به نخست‌وزير ابلاغ كردند. همان روز تلگراف مفصلي به امضاي رضا شاه به عنوان روزولت رئيس جمهور امريكا مخابره شد كه سرآغاز دوران جديد روابط ايران و امريكا به شمار مي‌‌آيد. هر چند امريكايي‌ها در آن شرايط نمي‌توانستند يا نمي‌خواستند كاري براي جلوگيري از اشغال ايران انجام دهند، اما زمينه مداخلات بعدي خود را فراهم ساختند. روزولت روز 11 شهريور در حالي كه نيروهاي روس و انگليس در شمال و جنوب ايران مستقر شده بودند، به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زماني پاسخ نامه را دريافت كرد كه تمام شرايط انگليس و روسيه را پذيرفته بود، اتباع آلماني را از ايران اخراج كرده بود و راه‌آهن و جاده‌هاي شمالي و جنوبي كشور را در اختيار نيروهاي اشغالگر قرار داده بود. با اين همه انگليسي‌ها و روس‌ها پيش از آن كه رضا شاه بتواند روابط نزديك‌تري با امريكا برقرار سازد، وي را براي استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند.
زماني كه ايران به اشغال متفين درآمده بود، موجي از هرج و مرج و بلاتكليفي سراسر كشور را در برگرفته بود. اوضاع امنيتي كاملاً بي ثبات بود، بسياري از امراي ارتش و افسران ارشد گريخته بودند، سربازان باقي مانده در سربازخانه‌ها‌ مواد خوراكي در اختيار نداشتند، نظم و انضباط در هيچ رده ارتش برقرار نبود، دزدي از منازل مردم و غارت مغازه‌ها افزايش يافته بود و نظاميان نيز در اين غارتگري نقش داشتند. سربازان اسلحه‌ها را از پادگانها مي‌ربودند و مي‌فروختند. حتي اسبهاي توپخانه به طور پنهاني داد وستد مي‌شد. بسياري از هنگهاي برگزيده سابق به يك چهارم قدرت عادي خود تنزل يافته بود، شعار نويسي عليه شاه به پشت ديوارهاي كاخ رضاخان نيز رسيده بود. در مجلس علناً از لزوم بركناري شاه از مقام فرماندهي كل قوا سخن به ميان مي‌آمد.
24 شهريور، رضا شاه آخرين جلسه هيأت دولت را تشكيل داد و به وزيرانش گفت به زودي كشور را ترك خواهد كرد. آخرين جمله شاه به وزيران اين بود كه «راز موفقيت من اين بوده كه هرگز با هيچ كس مشورت نمي‌كردم و خود كارها را مطالعه مي‌كردم! 2»
وقتي در سپيده‌ دم 25 شهريور 1320 خبر پيشروي نيروهاي روسي مستقر در قزوين به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسيد، وي فروغي نخست وزير را به كاخ احضار كرد و از او خواست تا پيش‌نويس استعفانامه را بنويسد. فروغي استعفا نامه را به امضاي شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را براي نمايندگان قرائت كند. با اين همه، وي قبل از رسيدن به مجلس بدون اطلاع شاه راهي سفارت انگليس شد و استعفا نامه را به «سر ريدربولارد» سفير انگليس نشان داد.
زماني كه متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت مي‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود كه قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پيوست.
در ساعت 8 بامداد 25 شهريور، تانكها و زره‌پوش‌هاي روسي اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتي بعد نيروهاي انگليسي كه از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راه‌آهن رسيدند. تهران هيچ شباهتي به يك شهر عادي نداشت. خيابانها كاملاً خلوت بود. هيچ مغازه‌اي باز نبود. مردم حتي اتومبيل‌هاي خود را نيز از ترس آن كه به دست اشغالگران بيفتد پنهان كرده بودند.
روز 26 شهريور در حالي كه تهران در اشغال نظاميان روس و انگليس قرار داشت، محمدرضا پهلوي جانشين جوان رضا شاه در مجلس سوگند ياد كرد. در اصفهان نيز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوي نائين و يزد حركت كرد. آنها سپس به كرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند.
روز هشتم مهر رضاخان و گروه مسافرانش كه 20، نفر از جمله 7 پيشخدمت و آشپز بودند، با كشتي انگليسي «باندرا»، ايران را به سوي بمبئي ترك كردند. روز نهم مهر كشتي «باندرا» به بمبئي رسيد. رضا شاه پس از توقف كشتي «سركلرمونت اسكراين» كنسول سابق انگليس در مشهد را مشاهده كرد كه وارد اقامتگاه آنان شد و به آنان با زبان فارسي تأكيد كرد حق خروج از كشتي را ندارند. آنها تنها اين فرصت را داشتند كه از كشتي باندرا به كشتي ديگري منتقل شوند.
كشتي «برمه» پس از 9 روز دريانوردي به «پورت لوئي»ـ پايتخت جزيره موريس ـ رسيد. در موريس با تقاضاي رضاخان براي سفر به كانادا مخالفت شد. وي و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و يا دريافت نامه براي آنان ممنوع شد و تنها شنيدن اخبار و گزارشهاي راديو لندن آزاد بود. اين محدوديتها پس از امضاي پيمان سه جانبه ميان ايران و انگليس و شوروي (9 بهمن 1320) برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگليسي‌ها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادي از همراهان و خدمتكاران باقي ماندند.
روز هفتم فروردين، رضا شاه و تعداد اندك همراهانش پورت لوئي را با كشتي به سوي دوربان در آفريقاي جنوبي ترك كردند. آنان پس از دو ماه در اين شهر بندري كه آب و هواي نامساعدي داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حركت كردند. رضاخان كه از بيماري قلبي، كليه و عفونت گوش رنج مي‌برد، طي اقامت خود در آفريقاي جنوبي دايماً با شعارهايي كه وي را «ديكتاتور سرنگون شده» مي‌خواندند و خواستار اخراج وي از اين كشور شده بودند مواجه بود. بيماري و نفرت عمومي مردم از رضاخان سرانجام وي را از پاي درآورد.
بدين ترتيب رضاخان پهلوي، ساعت 5 بامداد روز 26 ژوئيه 1944 (4 مرداد 1323) در شرايطي كه جنگ جهاني دوم به سرعت به نفع انگليس و روسيه پيش مي‌رفت، بر اثر يك حمله قلبي درگذشت.

جنگ بابل نبرد كوروش آريايي و نبونيد پادشاه بابل  

 

در حالي که هارپاگ ، فرمانده ي سپاه پارسي ، آسياي صغير و جزاير يوناني نشين غرب ايران را ـ در پي فتح ليديه ـ مطيع پادشاه پارس مي کرد ، کوروش با احساس خط از ناحيه ي آسياي مرکزي ، به سوي مشرق رفت تا با مردمان آن ديار که پيش از اين از پادشاه ماد تبعيت مي کردند و با سقوط ماد ، بر وي شوريده بودند ، نبرد کند . برخوردهايي که بين سالهاي 545 تا 539 ق . م ميان کوروش و قبايل اين منطقه رخ داد ، مبهم و اندک گزارش شده است . سکوت هرودوت درباره ي برخوردهاي کوروش در اين منطقه ، بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسي ، در اين شش سال سرزمين هاي کرانه ي درياي خزر تا هند را تابع ايران کرد . در اين نبردها ، شهز بلخ ( باکتريا ) فتح شد و فرمانروايان مرو ( مرگيانا ) و سمرقند ( سغديانا ) خراجگزار ايران شدند . کوروش تا کناره ي رودخانه ي سيردريا ( ياکسارتس ) پيش رفت و استحکاماتي در آنجا بنا کرد که تا زمان اسکندر باقي ماند . وي اقوام سکاها را مطيع کرد و جنوب شرقي فلات ايران ، ناحيه ي سيستان و مکران را تصرف کرد . به اين ترتيب مرزهاي ايران در غرب به درياي مديترانه و در شرق به حدود هند رسيد و بزرگترين امپراتوري جهان باستان متولد شد .



با فتح نواحي شرقي و شمال غربي ، تنها رقيب باقي مانده ، پادشاهي کهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سايه ي آرامشي که در منطقه ي بين النهرين حاکم شده بود ، با شکوه باستاني اش رخ مي نمود . رونق دوباره ي شهر ، استحکامي شکست ناپذير را در دل مردمان و حاکمانش تداعي ميکرد . نبونيد ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوري تنديس خدايان باستاني و بازسازي معابد آنها ميکرد ، هزينه ي اين کارها با وضع ماليات هاي سنگين تأمين ميشد . بي اعتنايي نبونيد به مَردوک ، خداي بابلي ( شاه خدايان ) و ارج نهادن خدايان شهرهاي ديگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد . او مجسمه ي خداي اور را به بال آورد و ستود . اين رنجش را ميتوان در گزارش حکاکي شده بر استوانه ي کوروش که پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده کرد ، در اين متن ، نبونيد ، پادشاهي بي دين معرفي شده که مردوک ، شاه خدايان را به فراموشي سپرد . نبونيد ، مقارن قدرت يابي کوروش در ايران ، زمام امور بابل را به پسرش بَاشَصَر ( بالتازار ) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پايتخت را ترک کرد ، اما يک سال پيش از سقوط بابل ، خطر پارسيان را دريافته بود . در سالنامه ي بابلي ـ که يکي از مهمترين منابع تاريخي اين دوران است ـ به تدابيري اشاره شده که نبونيد براي محافظت از مجسمه ي خدايان در برابر هجوم پارسيان به کار بسته بود .



فتح بابل براي پارسيان کار دشواري نبود ، نارضايتي مردم از پادشاه موجب شده بود که پارسيان حاميان فراواني در شهر بيابند . مطابق گزارش سالنامه ي بابلي و استوانه ي کوروش ، پادشاه پارس با اشاره و راهنمايي مردوک ( شاه خدايان ) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان يوناني درباره ي رغبت بابليان به سقوط حکومت نبونيد و استقبال از فاتح پارسي ، با گزارشهاي بابلي هماهنگي دارد .



با حرکت کوروش به سمت بابل ، گُبرياس ، حاکم بابليِ ميان رود زاب و دياله ( احتمالاً سرزميني به نام گوتيوم ) با سربازاني تازه نفس ، به پادشاه هخامنشي پيوست و بر نيروي سپاه ايران افزود . به رغم آنکه بابليان و يهوديان از فتح آسان بابل به وسيله ي « نجات بخش » خبر مي دهند ، اما پيگيري حوادث ، نشان ميدهد که فتح سرزمينهاي تحت حاکميت پادشاه بابل از يک سال پيش از از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهايي بابل با حرکت کوروش به ياري گبرياس رقم خورد . کوروش با سپاهيانش ابتدا در نبرو سختي به نام اُپيس ، سپاه بابل به فرماندهي بلشصر را شکست داد . نبونيد و پسرش پس از دادن تلفات بسيار ، عقب نشيني کردند . پس از نبرد اُپيس ، ابتدا شهر سيپار فتح شد و سپس در نبردي کوچک بيرون دروازه هاي بابل ، پيروزي ديگري نصيب کوروش شد . در پي اين شکست نبونيد و پسرش به داخل برج و باروي شهر فرار کردند تا در آنجا از خود دفاع کنند . کوروش هم با سپاهش در پي تعقيب آنها ، شهر را محاصره کرد .



ديوارهاي مستحکم بابل ، روزني را براي ورود باقي نمي گذاشت و تنها مجراي موجود ، مسير آب فرات ( يا يکي از شعبه هاي آن ) بود که از داخل شهر مي گذشت و البته به دقت هم کنترل ميشد . شهروندان بابلي به دو گروه اصلي تقسيم مي شدند : يهوديان که از سالها پيش ( در دوران بخت النصر ) به اسيري از فلسطين به آن شهر آمده بودند و روزگار سختي را زيد سلطه ي فرمانروايان بابلي سپري کرده بودند و طبق باورهاي ديني خود و بر اساس پيشگويي هاي تورات ، در انتظار يک منجي بودند تا آنان را از وضعيتي که در آن بودند برهاند و به فلسطين بازگرداند . گروه دوم بابلياني بودند که ـ همانطور که اشاره شد ـ از سياست هاي نبونيد سخت رنجيده بودند . اين دو گروه انگيزه ي کافي براي خيانت به پادشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان داشتند . همين انگيزه باعث شد که در سقوط بابل با پارسيان همکاري کنند . مطابق گزارش مفصل هرودوت ، سپاه کوروش توانست مسير رود فرات را ـ که در فصل کم آبي بود ـ عوض کند و از مجراي رود وارد شهر شود . ابتدا بخش کوچکي از سپاه به فرماندهي گبرياس وارد شهر شد و با غافلگير کردن سپاهيان بابلي ، قلعه ها و مراکز شهر را تصرف کرد و به اين ترتيب بابل در آخرين روزهاي سال 539  ق . م  با کمترين درگيري فتح شد . نبونيد خود را تسليم کرد ولي پسرش که حاضر به اطاعت از کوروش نبود ، در درگيري با پارسيان کشته شد .



کوروش با شکوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبردهاي ديگرش ، با مردم مغلوب ، رفتاري نيکو داشت . شايد همدلي بابليان در اين فتح او را بيش از ديگر جنگهايش تحت تأثير قرار داد ، زيرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا ـ مطابق رسم بابلي ها ـ تاج گزاري کرد . فاتح با نبونيد جوانمردانه رفتار کرد و هنگامي که وي در سال 538  ق . م  ( يک سال پس از فتح بابل ) درگذشت ، کوروش در بابل عزاي ملي اعلام کرد و خود نيز در آن شرکت کرد .



کوروش در فتح بابل دو يادگار بزرگ از خود به جاي نهاد : يکي آزاد سازي يهوديان و بازگشت آنان به فلسطين بود ( که به آن اشاره خواهد شد ) و ديگري بيانيه اوست که بر استوانه اي از گل پخته حک شده و داراي مطالب مهمي است . او در اين بيانيه که به استوانه ي کوروش * ـ * ـ اين استوانه در موزه ي بريتانيا در انگليس نگهداري مي شود . ـ * ـ مشهور است ، ابتدا خود را معرفي کرده و سپس به شرح اقداماتش براي مردم بابل مي پردازد . در قسمتي از اين بيانيه ـ که به منشور ملل يا منشور کوروش هم معروف است ـ آمده :



« من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه



سومر و اَکد ، شاه چهار منطقه ي جهان ، پسر کمبوجيه شاه



بزرگ ، شاه انشان ... زماني که به صلح وارد بابل شدم و زماني



که در ميان سرور و شادي تخت فرمانروايي را در کاخ شاهزادگان



برقرار کردم ، آنگاه ، مردوک ، خداي بزرگ ، قلب بزرگ



بابليان را [ مسخر من کرد ] در حالي که هر روز پرستش او را



تداوم بخشيدم ، سپاهيان بسيارم به صلح وارد بابل شدند ، همه ي



سومر و اکد را از هر نوع تهديدي حفظ کردم ...



خداياني را که منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و براي



آنها منزلگاهي جاودانه ساختم . همه ي مردم را يکجا فراهم



آوردم و آنها را مجدداً در منزل هايشان مستقر کردم و خدايان



سومر و اکد را که به رغم خشم خدايِ خدايان ، نبونيد به بابل



برده بود ، آنها را در ميان شادي به دستور مردوک ، در



معابدشان ، در منزلي که دل را شاد مي کرد قرار دادم ... » .



  از متن استوانه بر مي آيد که کوروش خود را سامان دهنده ي نظمي الهي مي داند که با بدعت هاي نبونيد بر هم ريخته و به اين ترتيب نخبگان محلي ( به ويژه کاهنان ) و عامه ي مردم را به خود جلب مي کند . از سوي ديگر در اين استوانه ، کوروش خود را بازسازي کننده ي ساختمانهاي اداري و مذهبي  ـ که ويران يا متروک شده اند ـ معرفي مي کند . در حقيقت رفتار سياسي کوروش در بابل به گونه اي است که بابليان او را به منزله ي احيا کننده ي شکوه و قدرت بابل مي دانند و با او احساس الفت مي کنند . آنان کمبوجيه را ( به مدت چند ماهي از فتح بابل ) پادشاه بابل مي خواندند . اشاره کوروش به آشور باني پال به عنوان الگوي کارهاي خود که در چند کتبيه ي مکشوف در بناهاي بابلي مشاهده شده ، بيانگر همين نکته است . فاتح پارسي ، بدون آنکه با اصل و متشأ خود کمترين قطع ارتباطي کند ، بر آن بود که وارث قدرت قديمي آشوري پنداشته شود . البته اين باور بابليان چندان دوام نداشت ، زيرا آنان کشور قديمي خود را جزء ضميمه شده ي امپراتوريِ جديد يافتند که براي فرديت و استقلال بابل اعتباري قائل نبود . همين مسأله باعث شد با گذشت چندسال ، بابليان ( در زمان داريوش ) دست به شورش بزنند .



ستايش از کوروش و سياست هاي مذهبي او ، تنها به استوانه و سالنامه ي بابلي منحصر نيست ، بلکه او از سوي يهوديان هم به عنوان برگزيده ي يَهُوَه ( خداي يهود ) معرفي شده است . فتح بابل ، سند آزادي يهوديان از تبعيد و اسارت بود . يهوديان با اجازه ي کوروش به فلسطين بازگشتند و به آباداني شهرهاي خود پرداختند . حرکت آنان از بابل در سال 537 ق . م صورت گرفت ، در اين سال ، بيش از 40000 يهودي ـ که در اسارت بابل بودند ـ به همراه غنيمت هاي گرانبهايي که آشوريان از بيت المقدس غارت کرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند . محبت کوروش در حق اين قوم ، از او در انديشه و متون ديني يهود شخصيتي فرا تاريخي ساخت . يهوديان از کوروش با لقب مسيح موعود و مرد خدا نام برده اند . کمک کوروش به يهوديان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطين ختم نمي شد ، او دستور داد معبد بيت المقدس را که بخت النصر تخريب کرده بود دوباره بسازند و هزينه هاي آن را هم از خزانه ي دولتي تأمين کنند . البته اختلاف يهوديان بر سر بازسازي معبد و درگيري آنها ، سبب شد که کوروش پس از سه سال فرمان خود را متوقف کند تا اختلاف ها برطرف شود . نام کوروش چند بار در تورات آمده است ، در عزرا از عهد عتيق ، شخصيت و کارهاي او را اينچنين بازگو مي کند :



« ... خداوند روح کوروش ، پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمامي



ممالک خود فرماني نافذ کرد و آن را هم مرقوم داشت ... کوروش پادشاه



پارس چنين مي فرمايد ، يهوه خداي آسمانها ، جميه ممالک زمين را به



من داد و مرا امر فرموده است خانه براي او در اورشليم که در يهود است



به پا کنيم ... کوروش پادشاه ، ظرف هاي خانه ي خدا را که نبوکدنصر آنها را



از اورشليم آورده و در خانه ي خداوند خود گذاشته بود ، بيرون آورده و



به شِشبَصر رئيس يهوديان مسترد داشت ... » .



در کتاب اشعياي نبي ( پاره ي ديگري از تورات ) درباره ي کوروش آمده است :



« خداوند به مسيح خويش يعني کوروش ، آنکه دست راست او را گرفتم



تا به حضور وي امت ها را مغلوب سازم و کمرهاي پادشاهان را بگشايم ،



تا درها را در مقابل وي مفتوح سازم و در دروازه ها ديگر بسته نشود ،



چنين مي گويد : که من پيش روي تو خواهم خراميد و جاهاي ناهموار را



هموار خواهم ساخت و درهاي برنجين را شکسته ، پشت بندهاي آهنين



را خواهم بريد و گنجهاي ظلمت و خزاين مخفي را به تو خواهم بخشيد



تا بداني که من ، يهوه تو را به اسمت خواندم ، خداي اسرائيل ميباشم ...



[ و در جاي ديگر آمده ] کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به

اتمام خواهد رسانيد »

بدون شک تأثير کارهاي کوروش براي يهوديان چنان عظيم و فراموش نشدني بوده که او را اين چنين ستوده اند .

نبردهای کوروش آریایی

 

 كوروش در زمان جواني تصميم مي گيرد كه قوم پارس را متحد كند تا بتواند بر عليه آستياگ وارد جنگ شود . هارپاك كه از درباريان و خويشاوندان آستياگ بود در اين راه كمك زيادي به كوروش كرد و در نهايت آستياگ پس از 35 سال پادشاهي سرنگون مي شود . ولي كوروش او را نكشت و نزد خود نگاه داشت . كوروش تعدادي از مغان مادي را كشت ، چون مخالف او بودند . او توانست اكباتان يا هگمتانه (همدان امروزي) پايتخت دولت ماد را تصرف كند . كوروش در سال 555 ( پ. م ) دژ مادي را تسخير كرد كه تاريخ نگاران يوناني آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند . نام ديگر پاسارگاد مشهد مرغاب است چون شهر پاسارگاد بر روي دشت مرغاب ساخته شده بود . 

 از نو آوري هاي كوروش چاپارخانه دولتي يا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه اي گاري) است كه در كناره هاي آن تيغه هايي فلزي براي نابود كردن سربازان دشمن جاسازي شده بود . 


 مبارزه كوروش با پادشاه كشور ليديه :



 با تسخير هگمتانه در سال 559 (پ . م ) پادشاهي كوروش آغاز مي شود . سپس كوروش با كروزوس پادشاه كشور ليدي (ليديه) جنگيد و او را شكست داد . او سرانجام توانست شهر سارد طلايي را تصرف نمايد . با تسخير ليديه كشورهاي ايران و يونان هم مرز شدند . چون كشور ليديه در آسياي صغير قرار داشت . كوروش كروزوس را اسير كرد و به همراه خود به ايران آورد و يك پارسي بنام تابالوس را به فرمانروايي سارد گماشت . او براي اينكه اعتماد خود را به اهالي ليديه نشان دهد يكي از نزديكان سابق كروزوس بنام پاكتياس را مسئول اداره امور مالي و حفظ خزاين نمود . ولي پاكتياس تصميم گرفت با خرايني كه كوروش به او سپرده بود ، لشكري فراهم آورد و پارسي ها شكست دهد . بنابراين سر به شورش برداشت و شهر اراك را محاصره نمود . كوروش يك سردار مادي بنام مازارس را براي برقراري نظم و دستگيري پاكتياس به سارد فرستاد كه در نتيجه پاكتياس دسگير شد و دوباره نظم به سارد بازگشت .



بعد از اين واقعه كوروش مشغول رفع اغتشاش از فرنگيه و كاريه شد . هر دوي اين كشورها در ناحيه آسياي صغير قرار داشتند .



 حمله كوروش به ارمنستان :



كوروش به فكر حمله به ارمنستان افتاد ، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و ماليات پرداخت نمي كرد و قشون و سرباز به كمك مادها نمي فرستاد . بنابر اين كوروش به بهانه شكار با چند سواره نظام وارد قلمروي ارمنستان شد و به كياكسار حاكم مادها گفت كه شما سپاهي را گرد آوريد و در نزديكي مرز ارمنستان نگه داريد تا من هرگاه موقعيت را مناسب تشخيص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد . كياكسار نيز چنين كرد و در نتيجه كوروش به راحتي توانست ارمنستان تصرف نمايد . 



انگيزه جنگ كوروش با كلداني ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدي و تاراجي بود كه كلداني ها انجام مي دادند . البته انجام اين كار از سوي كلداني ها به علت تنگدستي و نداشتن زمين كشاورزي مناسب بود . پس از درخواست صلح از طرف كلداني ها ، كوروش يك تفاهم نامه صلح بين آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانيد . بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذيرفت كه زمين كشاورزي مناسبي را به كلداني ها بدهد و در مقابل آنها تعهد كردند كه اجازه چراي دامهاي ارمني را در چاگاههاي خود بدهند و ديگر دست از چپاول و دزدي اموال ارمني ها بردارند . 



 حمله كورش به آشور و بابل : 



 بابل در آن زمان شهري بسيار زيبا و ثروتمند بود و برابر نوشته هاي هرودوت و ديگر تاريخ نگاران يونان باستان ، داراي دژهاي بسيار استواري بود كه در پيرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند . مردم بابل در آن زمان بيشتر از راه بازرگاني روزگار مي گذراندند و باورهاي ويژه اي به خدايان داشتند . بيشتر مردم بابل به قدرت ساحري و جادوگري كاهنان معبدها و بت پرستي اعتقاد داشتند .



 حمله كوروش به بابل و آشور در سال 539 (پ .م ) رويداد ، گويا به انگيزه قتل پسر يكي از درباريان بابلي بنام گبربايس بود كه به كوروش پناهده شد و دژ خود به همراه غذاي فراوان در اختيار كوروش و سپاهيانش قرار داد . در مقابل از كوروش خواست كه به بابل حمله كند و پادشاه آنجا را از بين ببرد ، چون او پسرش را كشته بود . از آن گذشته كوروش هواداران زيادي در بابل داشت كه او را ترغيب به تسخير آن شهر مي كردند . نتيجه جنگ كوروش و پادشاه بابل ، شكست بابل بود . با اين پيروزي كوروش مهمترين كشور همسايه ايران را در اختيار گرفت و بيانيه حقوق بشر خود را كه تضمين كننده آزادي در دين ، عقيده و محل زندگي بود ، صادر نمود .





 چيرگي ايران بر فنيقيه و فلسطين : 



 پس از تسخير بابل ، كشور كلده با شهرهاي كهن سومر و اكد و كليه مستعمرات كشور سابق بابل جز ايران گرديد . از جمله اين كشورها فنيقيه بود . فنيقي ها مردمي بودند سامي نژاد ، كه در حدود2500 سال پيش از زايش مسيح از عربستان سر بر آوردند و بعدها بين درياي مغرب (مديترانه) و كوه هاي جبل لبنان خانه گزيدند . فنيقي ها ميگفتند كه وطن اصلي آنها كرانه هاي خليج فارس بوده است . آنها همچنين خودشان را كنعانيان مي ناميدند . فنيقيه عربي شده نامي است كه يوناني ها به اين كشور داده اند و به معني الهه آفتاب سرخ است . كيش آنها شرك و بت پرستي بوده است . فنيقي ها چون بين بابل و مصر قرار داشتند ، از هر دو تمدن تاثير گرفته اند. آنها داراي بازرگاني بسيار گسترده اي بودند كه از غرب تا جزاير انگلستان و از شرق تا ناحيه بغاز مالاگا در نزديكي هندوچين را شامل مي شده است . آنها همچين  در آفريقاي جنوبي هم داراي مستعمراتي بودند . فنيقي ها نخست پيرو كشور مصر بودند سپس در سده 8 (پ. م ) تحت سلطه آشوري ها و در اوايل سده 6 (پ. م ) به تصرف بابلي ها در آمدند . پس از فتح بابل بدست كوروش آنها جزو كشور ايران گرديدند . اختراع رنگ ارغواني يا يافتن جانوري كه اين رنگ از آن گرفته مي شود (احتمالا ماهي مركب) ، اخراع شيشه و اختراع الفبا را به فنيقي ها نسبت مي دهند . برخي از دانشمندان غربي بر اين باورند كه الفباي لاتين از خط عبري گرفته شده است و در كشورهاي اروپايي گسترش پيدا كرده است . 

جنگ های مهم تاریخ جهان


      پیش گفتار:  در جنگ دوم جهانی چندین نبرد اصلی سرنوشت جنگ را تعیین کرد،  در این مقاله به دو نبرد معروف آن،  نبرد مسکو و نبرد استالینگراد می پردازم،  اما نبرد های کوچکی هم توسط مبارزان کشورها در جریان بود که به آنها پاتیزان Partisan می گویند.  البته این مبارزان نقش مهمی در جریان جنگ داشتند،  چون کمتر به نقش آنها در پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی اشاره شده و در دروغ های تاریخ سعی نموده اند نقش مهم و توانایی آنها را نادیده بگیرند.

*

   نقشه حمله آلمان به روسیه،  عکس شماره 1301.

          نبرد مسکو

      تا پایان ماه سپتامبر سال 1941 فشار بر همه قسمت های جبهه شوروی به نحو محسوسی کاهش یافت و خطوط دفاعی تمرکز گرفتند.  نیروی های آلمانی در دو ماه و نیم اول جنگ با موفقیت های چشمگیری روبرو شدند،  آنها روسیه سفید، مولداوی، قسمت عظیمی از اوکرایین، لیتوانی، لاتاویا، استونی را اشغال کردند،  و لنین گراد را محاصره نمودند و تا پایان سپتامبر نیروهای زیادی را تا حوالی مسکو رسانیده بودند و قصد دستیابی بر پایتخت شوروی را داشتند.  آلمان این موفقیتها را به قیمت بسیار گزاف یعنی از دست دادن بهترین واحد های نیروی زمینی و نیروی هوایی خود کسب کرد.  به همان نسبت که نیرو های نازی در خاک شوروی پیشروی میکردند بر پایداری و مقاومت سپاهیان شوروی افزوده میشد،  و واحد های پاتیزان Partisan تشکیل می شد.

     فرماندهان آلمان برای اشغال کریمه و حوزه رود دوشز حق تقدم قایل بودند،  بنا بر این با پیش بینی از حمله نیروهای شوروی در جبهه جنوب غربی به جناح سپاه گروه مرکزی خود،  موقتا پیشروی بسوی مسکو را متوقف کرده و نیروهای قابل ملاحظه ای از جمله تانک های زیر فرمان مارشال گودریان را برای حمله به جناح  و پشت سر جبهه جنوب غربی شوروی اختصاص داده بودند.  در سپتامبر پیش از آغاز نبرد در نواحی نزدیک مسکو آلمان ها نیرو های شوروی را در جنوب غربی بشدت شکست داده کیف را اشغال کرده و مدافعان اکراینی را بسختی کوبیدند.  هیتلر فرمانده عالی آلمان،  سرمست از پیروزی ها در اکراین به قدرت و توانایی سپاهیانش غره شد و از این رو در طرح های عملیاتی و استراتژیکی برای آغاز تعرض خود علیه مسکو اشتباهات بزرگی مرتکب شد،  آنها پنداشتند دشمن شان یعنی نیرو های شوروی تضعیف شده و روحیه خود را باخته و توانایی دفاع از پایتخت را ندارد.

ادامه نوشته