طلسم

شرق و غرب متعلق به خداوند است و شمال و جنوب نيز! اوست كه دادگر مطلق است و همه ريزه خوار خوان عدل او می باشند.پس ميان اسماء صدگانه خداوند،او را به نام "عادل" بستاييم.آمين!

ای خداوند،من هر لحظه دستخوش خطايم و جز تو راهنمايی نمی شناسم.هرگاه كه دست به كاری می زنم يا شعری می سرايم،راه راست را به من بنما.
اگر هم به چيزهايی ناچيز جهانی انديشم،غمی نيست،زيرا روح كه برخلاف تن،هرگز به خاك نمی پيوندد و غبار زمين نمی شود،پیوسته كوشاست تا مگر به نيروی انديشه ره به سرچشمه ابديت برد.

در هر نفسی دو نعمت موجود است:آنگه كه دم فرو می رود و آنگه كه برمی آيد،تا از اين رفتن و برآمدن،شمع حيات فروزان ماند.پس خداوند را در آن هنگام كه در رنج هستی،سپاس گزار،و چون از رنج رستی همچنان شكر گوی.

اعتراف

چه چيز را با دشواری می توان پنهان داشت؟ آتش را،كه در روز،دودش از راز نهان خبر می دهد و در شب شعله اش پرده دری می كند.
عشق نيز چون آتش است كه پنهان نمی ماند،زيرا هرچه عاشق در رازپوشی بكوشد باز هم نگاه دو ديده اش از سر ضمير خبر می دهد.
ولی آنچه از اين دو،دشوارتر پوشيده شود،شعر شاعر است،زيرا شاعر كه خود دل در بند سخن خويش دارد ناچار جهانی را شيفته آن می خواهد،لاجرم آن قدر برای كسانش می خواند و تكرار می كند،كه خواه سخنش در دل نشيند خواه جهان بفرسايد،همه آن را بشنود و در خاطر نگاه دارند.

چهار ركن

برای آنكه شعری چنان دلپذير باشد كه عامه مردم از آن لذت برند و عارفانش به گوش قوبل بشنوند، باید چهار شرط اصلی در آن گرد آمده باشد:
يكی آنكه از عشق سخن گويد،زيرا سخنی كه حديث دل نكند بر دل ننشيند.
ديگر آنكه وصف می گلگون كند،كه در بزم عشق بی باده گلرنگ نتوان نشست.
سه ديگر آنكه قهرمان سخن در كشاكش نبردی پيروز آيد،تا تاج آتشينی كه بر سر می نهد به او جلال خدايی خشد.
چهارم انكه شاعر از زشتی بگريزد و با آن بستيزد،زيرا وظيفه شاعران است كه جهانيان را از ظلمت اهريمنی به فروغ يزدانی راهبر باشند.
اگر شاعری اين چهار شرط را،چنانكه باید درآميزد و از آنها تركيبی متناسب و موزون پديد آرد،سخنش چون كلام حافظ شيراز جاودانه صفابخش دل های جهانيان خواهد شد و در دل خاص و عام خواهد نشست.

راز خلقت

آن روز كه خدا گل آدم را از مشتی خاك بسرشت،سراپای آدم ناموزون بود.فرشتگان در بينی اش دم خدايی دميدند و او عطسه ای كرد و زندگی آغازيد.اما همچنان اعضای تن وی نشان خاك داشت،تا آن زمان كه نوح جهان ديده داروی دردش را بيافت،يعنی جام شراب به دستش داد.
وقتی كه مشت خاك با باده گلرنگ درآميخت،آدم چون خميری كه با خميرمايه عجين شود به جنبش و آمد و سراپا غرقه شوق گشت.
ای حافظ! سخن نغز تو نيز جام شراب ماست.بيا و رفيق راه ما شو تا نغمه های دلپذيرت ما را مستانه به عرش خدا رهبری كند.

رنگين كمان

هنگامی كه خورشيد فروزان عاشقانه به ابر بهاری چشمك می زند و به او دست زناشويی می دهد،در آسمان رنگين كمانی زيبا پديد می آيد كه دو كناری رنگين دارد،اما در آسمان مه آلود،آن را به جز به رنگ سپيد نمی توان ديد.
ای پير زنده دل،از گذشت عمر افسرده مشو؛هرچند زمانه نيز موی تو را سپيد كرده،اما هنوز نيروی عشق كه زاينده جوانی است از دلت بيرون نرفته است.

ديدار دلپذير

چرا امروز در اين دشت خرم،آسمان،كوهستان را چنين تنگ دربرگرفته؟ چه منظره تازه ای است كه در زير پرده مه بامدادان از ديدگان من پنهان شده؟
مگر اين پستی و بلندی ها سراپرده هايی است كه وزير سلطان برای زنان زيبای حرم برافراشته،يا اين پوشش پر نقش و نگار زمين فرشی است كه زير پای سوگلی او گسترده شده؟
همه جا چنان سرخ و سپيد است كه زيباتر از آن چيزی نمی توان ديد.ولی ای حافظ،مگر راستی شيراز تو را به اين سرزمين مه آلود شمالی آورده اند؟
در اين پهن دشت كه تا ديروز جولانگاه خداوند جنگ بود،امروز گل های سرخ شقايق و كوكنار كنار هم صف كشيده اند تا با جمال دلفريب خود،دل از رهگذران ببرند.ای كاش هميشه بشر به جای تخم كين نهال اين گل های زيبا را در زمين بنشاند و هميشه چون امروز،خورشيد فروزان بر منظره ای چنين دلپذير بتابد.

گذشته و حال

در باع زيبا،گل سرخ و زنبق كنار هم شكفته اند تا بر رخ ژاله بامدادی بوسه زنند.پشت باغ،صخره ای پوشيده از گياه و گل سر به سوی آسمان كرده و پيرامون آن را جنگلی خرم فراگرفته است كه يكسره تا دره سرسبز ادامه دارد.
همه جا،مانند آن روزگاران كه من در آتش عشق می گداختم و هر بامدادان با چنگ خويش به پيشباز مهر فروزان می رفتم،از عطر گل آكنده است.
اكنون كه جنگل ها هر بهاران سرسبز می شوند و جاودانه زندگی از سر می گيرند،ما نيز دل قوی كنيم و از آنان سرمشق گيريم.طعم لذات گذشته را بچشيم و به ديگران نيز بچشانيم تا خوشی های جهان را بخيلانه برای خود نخواسته باشيم.از اين پس،باید در هر مرحله از زندگی راه و رسم شاد بودن و نشاط اندوختن را بياموخت.
ولی من اين سعادت را جز در كنار حافظ شيراز نمی يابم،زيرا وقت خوش را باید با آنان كه قدر خوشی را می دانند سپری كرد.

زندگانی جهان

حافظا،وقتی كه به ياد دلدار زيبا غزل می سرايی،با چه لطفی از خاك كوی او سخن می گويی،زيرا برای تو،خاك آستان يار از فرش زربفت محمود غزنوی گران بهاتر است.اگر هم باد بر كوی دوست وزد و خاكش را بپراكند،تو عطر آن را از مشك و گلاب عزيزتر خواهی داشت.
ولی من سال هاست در سرزمين های مه آلود شمالی غباری به چشم نديده ام؛دلداری نيز در خانه خود را به رويم نگشوده.اگر بارانی فرونبارد بوی كوی يار را از كه خواهم شنيد؟

رنج و شادی

اين سخن مرا جز با عاقلان مگوييد،زيرا مردم عوام جز نيشخند كاری نمی توانند كرد.می خواهم زبان به ستايش آن كس گشايم كه در پی آتشی است تا خويشتن را پروانه وار در آن بسوزاند.
در آرامش شب های عشق كه در آن،نهال زندگی نشانده می شود و مشعل حيات دست به دست می گردد،با ديدن ماه خاموش و درخشان،هيجانی مرموز روح تو را فرا می گيرد.ديگر،خويشتن را زندانی ظلمت جانكاه نمی يابی،زيرا هر لحظه دل خود را در آرزوی مقامی بالاتر می بينی.ديگر از دوری راه نمی هراسی و از رنج سفر نمی فرسايی.روح مشتاق را شتابان به سوی سرچشمه نور و صفا می فرستی تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد.
تا راز اين نكته را درنيابی كه:«بمير تا زنده شوی»،ميهمان گمنامی در سرزمين ظلمت بيش نخواهی بود.

از زمين شاخه نی ای به در آمد تا كام مردمان را با شكر خويش شيرين كند.كاش نی قلم من نيز چنين شكرافشانی تواند كرد!

شرق و غرب

شرق و غرب،خوان نعمت خود بر اهل نظر عرضه داشته اند.بكوش تا از ورای پوست به مغز بنگری و در پس جدايی،پيوستگی حقيقی را ببينی،زيرا چون بر سر خوان گسترده جهان نشينی،ميان شرق و غرب فرقی نتوانی گذاشت.

هركه خود و ديگران را بشناسد،ناچار بدين نكته پی برد كه از اين پس شرق و غرب جدا نمی توانند زيست.ديری است كه من در عالم انديشه ميان مشرق و مغرب ره می سپرم.كاش رهسپاران واقعی نيز به سفر برخيزند و شرق را با غرب نزديك كنند.

حافظ نامه
"سخن را معشوقه و معنی را معشوق بناميد،مريدان حافظ ميهمانان بزم زناشويی اين دو می باشند."


لقب

شاعر- محمد شمس الدين،به من بگو:چرا ملت بزرگ و نامی تو،تو را حافظ لقب داده است؟
حافظ- پرسش تو را پاس می دارم و به آن پاسخ می گويم:مرا حافظ ناميدند،زيرا قران مقدس را از بر داشتم،و چنان پرهيزكارانه آيين پيامبر را پيروی كردم كه غم های جهان و زشتی های روزانه آن در من و آنان كه چون من روح و معنی كلام پيامبر را دريافته اند،اثر نكرد.

اتهام

خبر داريد شياطينی كه در كوه و بيابان،ميان صخره ها و ديوارها كمين كرده اند تا شكار خويش را به چنگ آرند و يكسره به دوزخش كشانند،در جمع رهگذران سراغ چه كسی را می گيرند؟ سراغ دروغگويان و بدذاتان را.ولی شاعر آزادانه به راه خويش می رود و بيم آن را كه با اين گناهكاران درآميزد ندارد،زيرا خود نيز از آن بی خبر است كه چه می كند و همراه كه می رود،و در آن دم كه از عالم هشياری پا به فراموشخانه دل می گذارد رو به كجا دارد.
تنها ناله های درون خود را به صورت كلماتی موزون بر ريگ بيابان نقش می زند تا دست باد آنها را به هر سو بپراكند و به گوش كسان رساند،بی آنكه شاعر خود بداند كه چه گفته است،يا چيزی از آنچه گفته به ياد سپرده باشد.
اما ديگران سخن شاعر را عزيز می دارند و حتی اگر به ادعای قانون شناسان دين،با شرع نبی سازگار نيافتد،دل از آن برنمی گيرند.مگر نه حافظ كه مورد ملامت ظاهربينان خشك طبع است،جاودانه در دل جهانيان جای دارد؟

بی پایان

ای حافظ،سخن تو همچون ابديت بزرگ است،زيرا آن را آغاز و انجامی نيست.كلام تو همچون گنبد آسمان،تنها به خود وابسته است و ميان نيمه غزل تو با مطلع و مقطعش فرقی نمی توان گذاشت،زيرا همه آن در حد جمال و كمال است.
تو آن سرچشمه فياض شعر و نشاطی،كه از آن،هر لحظه موجی از پس موج ديگر بيرون می تراود.دهان تو همواره برای بوسه زدن و طبيعت برای نغمه سرودن و گلويت برای باده نوشيدن و دلت برای مهر ورزيدن آماده است.
اگر هم دنيا به سر آيد،ای حافظ آسمانی،آرزو دارم كه تنها با تو و در كنار تو باشم و چون برادری،هم در شادی و هم در غمت شركت كنم.همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم،زيرا اين افتخار زندگی من و مايه حيات من است.
ای طبع سخنگوی من،اكنون كه از حافظ ملكوتی الهام گرفته ای،به نيروی خود نغمه سرايی كن و آهنگی ناگفته پيش آر،زيرا امروز پيرتر و جوانتر از هميشه ای.

تقليد

حافظا،آرزو دارم از سبك غزل سرايی تو تقليد كنم.همچون تو،قافيه بپردازم و غزل خويش را به ريزه كاری گفته تو بيارايم.نخست به معنی انديشم و آنگاه لباس الفاظ زيبا بر آن بپوشانم.هيچ كلامی را دوبار در قافيه نياورم مگر آنكه با ظاهری يكسان معنايی جدا داشته باشد.آرزو دارم همه اين دستورها را به كار بندم تا شعری چون تو،ای شاعر شاعران جهان،سروده باشم!
ای حافظ،همچنان كه جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران كافی است،از گفته شورانگيز تو چنان آتشی بر دلم نشسته كه سراپای اين شاعر آلمانی را در تب و تاب افكنده است.

راز آشكار

ای حافظ مقدس،تو را لسان الغيب ناميدند ولی سخنت را آن چنان كه باید وصف نكردند؛عالمان خشك علم لغت نيز كلام تو را به ميل خود تاويل می كنند،زيرا از سخن نغز تو جز آن مهملات كه خود می پندارند در نيافته اند.لاجرم دست به تفسير سخنت می گشايند تا شراب آلوده را به نام تو بر سركشند.
ولی تو،بی آنكه راه و رسم زاهدان ريايی پيشه كنی،راز نيكبختی آموخته و صوفيانه ره به سرچشمه سعادت برده ای؛اين است آنچه فقيه و محتسب در حق تو اقرار نمی خواهند كرد.
به حافظ

تو خود بهتر از همه می دانی كه چگونه همگی ما،از خاك تا افلاك،در بند هوس اسيريم؛مگر نه اين است كه عشق،نخست غم می آورد و آنگاه نشاط می بخشد،و اگر هم كسی در نيمه راه آن از پای درافتد ديگران از رفتن نمی ايستند تا راه را به پایان برند؟
پس ای استاد،مرا ببخش اگر گاه در رهگذری دل در پای سروی خرامان می نهم كه به ناز پا بر سرزمين می گذارد و نفسش چون باد شرق جان مشتاقان را نوازش می دهد؟
سپس ای استاد،تو را بنگرم كه در آن لحظه كه مرغ روحت در آسمان اشتياق به پرواز درمی آيد،ساقی را فرامی خوانی تا با شتاب می ارغوانی در جامت ريزد و يك بار و دو بار سيرابت كند،و خود بی صبرانه در انتظار می مانی تا باده گلرنگ،زنگار انديشه از آيينه دلت بزدايد و آنگاه كلامی پندآميز بگويی تا وی با گوش دل بشنود و به جانش بپذيرد.
آنگاه نيز كه در عالم بيخودی ره به دنيای اسرار می بری و خبر از جلوه ذات می گيری،تو را بينم كه رندانه گوشه ای از پرده راز را بالا می زنی تا نقطه عشق دل گوشه نشينان خون كند و اندكی از سر نهان از پرده برون افتد.
ای حافظ،ای حامی بزرگوار،ما همه به دنبال تو روانيم تا ما را با نغمه های دلپذيرت در نشيب و فراز زندگی رهبری كنی و از وادی خطر به سوی سرمنزل سعادت بری.

روزی از "ارفورت"،كه زمان طولانی را در آن گذارنده بودم؛گذشتم.پس از ساليان دراز،ياران شهر مرا همچنان به گرمی پذيرفتند و به احسانم نواختند.پيرزنان از كنج دكان ها به رهگذر سالخورده سلام گفتند و مرا به ياد آن روزگاران افكندند كه هم سلام گوينده و هم سلام گيرنده جوان بودند و گونه هايی شاداب داشتند.
در آن دم به ياد آن افتادم كه همگی ما در هر مرحله از عمر خويش،همچون حافظ شيراز در پی آنيم كه دم غنيمت شماريم و از ياد گذشته نيز لذت بريم.

حافظا،خود را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگی نيست.
تو آن كشتی ای هستی كه مغرورانه باد در بادبان افكنده و سينه دريا را می شكافد و پا بر سر امواج می نهد،و من آن تخته پاره ام كه بيخودانه سيلی خور اقيانوسم.در دل سخن شورانگيز تو گاه موجی از پس موج ديگر می زايد و گاه دريايی از آتش تلاطم می كند.اما مرا اين موج آتشين در كام خويش می كشد و فرو می برد.
با اين همه هنوز در خود جراتی اندك می يابم كه خويش را مريدی از مريدان تو شمارم،زيرا من نيز چون تو در سرزمينی غرق نور زندگی كردم و عشق ورزيدم.