بیدار

امشب تا صبح بیدار خواهم ماند و برایت گریه خواهم کرد...
امشب دفتر عشقت را دوره خواهم کرد و تا خود صبح دوستت خواهم داشت...
بیشتر از جانم، بیشتر از همیشه و اما فردا نه، فردا فراموشت خواهم کرد انگار هیچ
وقت برایم نبودی و قلبم را از تو پس خواهم گرفت...
وقت برایم نبودی و قلبم را از تو پس خواهم گرفت...
و
دیگر دوستت نخواهم داشت، فردا برای همیشه ترکت خواهم کرد و دیگر
هرگز تو را نخواهم دید حتی در خواب و خیالم، از فردا تو را تنها خواهم گذاشت ...
هرگز تو را نخواهم دید حتی در خواب و خیالم، از فردا تو را تنها خواهم گذاشت ...
تنها با رقیبانم و من تنهای تنها خواهم رفت بدون اینکه حتی ببینم بدون اینکه
افسوسی بخورم و جایی خواهم رفت که، از تو دور دور باشم...
افسوسی بخورم و جایی خواهم رفت که، از تو دور دور باشم...
جایی که دست تو به من نرسد و این آخرین وداع من با توست چون همه ی راه ها را برویم بسته است
دیگر فکرت را نخواهم کرد انگار که هرگز تو را ندیده ام...
امشب
من ، برای تو غریبه ای هستم ولی فردا، تو برای من غریبه ایی هستی
که هر گز نمیشناسمت و کاش امشب صبح نشود و تا ابد شب بماند و کاش فردا
که هر گز نمیشناسمت و کاش امشب صبح نشود و تا ابد شب بماند و کاش فردا
هرگز نیاید...
شاعر:ناشناس
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۹ ق.ظ توسط ح.ع
|
مهربانی باد تقدیم رخ زیبادلان!